Clicky

مجموعه داستان شغل من قسمت هفتم - وب اپلیکیشن

سید زنگ زد و گفت: «یه شرکت هست نیرو لازم داره من گفتم یکی هست توی دانشگاه کارش خیلی درسته گفت بهش بگو بیاد صحبت کنیم»  منم قبول کردم برم برای صحبت با مدیر شرکتی که سید گفته بود. با یکی دیگه از بچه‌ها هماهنگ کردم و رفتیم اون شرکت برای صحبت و بعد از سلام و احوال پرسی رسیدیم به صحبت در مورد کار و مدیر شرکت این طوری …
ادامه مطلب

جستجو در مقالات

رمز عبورتان را فراموش کرده‌اید؟

ثبت کلمه عبور خود را فراموش کرده‌اید؟ لطفا شماره همراه یا آدرس ایمیل خودتان را وارد کنید. شما به زودی یک ایمیل یا اس ام اس برای ایجاد کلمه عبور جدید، دریافت خواهید کرد.

بازگشت به بخش ورود

کد دریافتی را وارد نمایید.

بازگشت به بخش ورود

تغییر کلمه عبور

تغییر کلمه عبور

حساب کاربری من

سفارشات

مشاهده سفارش